احمدی نژاد در بیرجند با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود گفته بود “… اینها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”
پاسخ سیمین بهبهانی به احمدی نژاد :
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/08/14ساعت 13:22  توسط م - افسر
|
فرانکو سربازم کرد، تا نفرین ها نصیب من شوند، فراری نشدم ، فراری ها را تیرباران میکردند ، برضد عدالت وآزادی جنگیدم ودر پای دیوار آیرن مرگم فرا رسید. (پل الوار)
سیطره ی اسطوره دولت برذهن توده واعطای وکالت به دیگری برای تصمیم گیری در مورد همزیستی مسالمت آمیزوپدید آمدن آراء واندیشه های مختلف در مورد چگونگی این واگذاری منجر به زاد و ولد انواع حکومت ها شد.
دموکراسی که در نظر عده ای بهترین وفراگیرترین گزینه بود، از سوی اندیشمندان وبزرگان زیادی از افلاطون گرفته تا امروزی های بسیاری مورد نقد قرار گرفته و گاهی مردود شده وپسوند وپیشوندی گرفته ونسخه برتر برای اداره امور حکومت ها شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/03/03ساعت 12:37  توسط م - افسر
|
بیماری زنانه مزمن است
سلامتی مردانه حاد
مثل سینه بند تو تنگمان شده
وابسته ایم
وا رفته ایم وبسته ایم
این عادت ماهیانه ی ما وسینه بند توست
قیطان قافیه هرجا که بند آمده
ای سی ساله گی ات سادگی ات!
ای سلام
ای محبوب من
ای صبح خودسری ات گل دارد
روسری ات گل دارد
سرسری ات گل دارد
...سری ات گل دارد
ای باد
ای باداباد
ای باد هرچه باداباد
ای باسبک هندی تو صرف شده ایم
ای حرف
شکل صرف کلمه در دهان کودک
ای زن
ای زن من
ای تن
ای وطن
کنار کودکانه گی ات پیرشده بودم
نه بردماوند تنت برفی
نه برآسمانت ماهی
فعل ماضی سنگ بودی و
کلمه بودم در دهان کودکی ات
برهنگی ات بی شرمانه نبود ، آب شوم
در قحطی تنت ، وطنت
شرم ات برهنه نبود که جاری شوم از دهانت
به دهانه ات...
کردی برقصی
زینوشوی
دلت نبود که باشد
که باشم ات
ای همین که نبودی
ای همین که نمی توانی عاشقانه ات بسرایم
ای عاشق همین که نبودی
عجول دیر کردن ها.........؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/02/23ساعت 8:36  توسط م - افسر
|
یادم می آید اردیبهشت ۸۵ باحمید صفایی ویاسر اکبری تصمیم گرفتیم جشن داستانی به صورت ملی ازکانال حوزه هنری برگزار کنیم. با ارسلان ریحان زاده وطاهراکوانیان رایزنی کردیم وقرارشد
جشن داستان متیل برگزار شود
روز۹و۱۰شهریورماه ۸۵با حضور حسین سناپور،شهلا پروین روح،یعقوب یادعلی وحسن میرعابدینی
مراسم پایانی جشن داستان کوتاه متیل برگزار شدوداستان کوتاه میم.ار.جیم.نون.عین.پرستوآزادی ابد
اول شد.
داستان رابرای خوانش واظهارنظردوستان دروبلاگم به آگاهی میرسانم
میم. ار.جیم .نون. عین
( اولین فرض می تواند این باشد . دختری حدوداً هفده ساله . همراه با پسری بیست و یک و دو ساله – در پارک -)
می توان فکر کرد که این اتفاق در یک دوشنبه بارانی اتفاق افتاده است یا یک پنج شنبه خاکستری .
اول نام این دختر هم می تواند – میم – باشد چیزی مثل مریم یا مهسا شاید هم مینا . نام پسر هم به نشانه – R – گنده ای که به گردن انداخته است احتمالا رامین است یا رحیم یا رجبعلی . به هر حال آنچه مهم است آن دو بدون توجه به اول اسم هم و بدون توجه به وزش احتمالی بادی که زباله ها و پوست تخمه ها را روی سرو کله اشان می اندازد آنقدر نزدیک یکدیگر نشسته اند که گرمای نفس اشان پاشیده می شود توی صورت هم و دست هایشان بدون هیچ دلیلی پیچ میخورد دور بازوهای یکدیگر .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/12/14ساعت 11:15  توسط م - افسر
|
زیمون (تولد)

+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/11/30ساعت 14:11  توسط م - افسر
|
من در یکی از برنامه های شبکه ی دنا(استانی)شعری خواندم که پس ازپخش آن بارویکرد متفاوت دوستانم روبه رو شدم
مهرگان نام آورعزیز ازمن خواست که شعر را در وبلاگم به اطلاع برسانم. اینکه چرا ؟نمیدانم
من هم به خواسته اش کرنش میگویم و....
باران رفته
ستاره ازدهان آسمان افتاد
کسی رفته که پیاده رو شلوغ جریان وموج دیگریست
زمین سر می خورد
وسرزمین من اسیرچرخ وزنجیر
مااتفاق می افتیم که بیفتیم
شلوغ حرفهای خودمان باشیم
زمین رفته
پیاده رو شلوغ جریان وموج دیگریست
اتفاقها بزرگ می افتند
چراغ قرمز عبور ما میشود
وزمین که جای خودش نیست
وسراز خیابان گنگی بیرون کرده
این جریان درسطح خیابان افتاده بود وعمق فاجعه
میزند به سیمی که سرزمین من در جریان نیست
ما درسطح افتاده بودیم
ستاره به ما زد و رفت
چراغ قرمز عبور ما بود
زمین مرده
پیاده رو شلوغ
جریان وموج
دیگریست..
کربلا به غزه رفته
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/08ساعت 13:59  توسط م - افسر
|
« خبرنگاری ، شرافت انسانی و سوژه ی حقیقت»
در جهانی که انسان درمرکز کنش ها و اتفاقات اش قرارگرفته و مسأله ی آگاهی و دستیابی به آن نسبت به هر زمان دیگر آسانتر شده و ضرب المثل معروف « خورشید (ماه) پشت ابر نمی ماند» بیش از پیش عینیت دارد خبرنگاری و خبر رسانی و اثبات مجهولات از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار است .این مسأله از آن حیث واجد اهمیت است که حیات بشری و آنچه دغدغه ایدئولوژی به مثابه ی نرم افزاری جهت سوق دادن بشر به سمت اقتصاد لذت ( کیف ) است و نقد و بررسی آن در قالب رسانه نمود پیدا می کند و آنچه که به عنوان محتوای رسانه و بار معنایی آن (خواه خبر، خواه کتاب و ...) در اختیار مخاطب قرار می گیرد از کانال خبرنگار می گذرد.
در این میان نقش خبر نگار به عنوان نگارنده یا واسطه ای بین صاحب اثر و رسانه ویژه است .......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1387/10/28ساعت 17:48  توسط م - افسر
|
کارتنخوابها
حالا آن سوی اين همه پنجره
شومينهها روشن است
رختخوابها گرم
سفرهها لبريز
دستها پُر
دلها خوش وُ
دنيا، دنياست برای خودش.
پس وقتِ تقسيمِ جيرهی جهان
من کجا بودم
که جز اين کارتون خيس وُ
اين زمستانِ زمهرير
چيزی نصيبام نشد؟
مُقوا خيس، خيابان خيس
تختهها، کبريت، حَلَبی
چشمها و چه کنمها ... خيس!
خواب و خيالِ شما چطور؟
حالا خيلیها پُشتِ پنجره ايستاده
با پيالهی گرمِ چایشان در دست
سرگرمِ تماشایِ برفاند
سرگرمِ فعلِ ماضی حرفاند
و هی از سنگسارِ عدالت وُ
احتمالِ آزادیِ آدمی سخن میگويند.
من سردم است بیانصاف
من گرسنهام بیانصاف
من بیپناهم بیانصاف
پس وقتِ تقسيمِ جيرهی جهان
من کجا بودم
که هيچ کُنجِ دِنجی از اين همه خانه
قسمتِ بیقرارِ من نشد؟
پس اين حشرات کجا میخوابند
که فردا صبح
باز آفتاب را خواهند ديد!؟
هی زمستانِ ذليلکُش، بیانصاف!
نگاه کن
آن سوی پُل
کليددارِ صندوق صدقات
با کاميونِ سنگينِ ثروتاش میگذرد
من دارم میميرم ...!
چراغهای لابیِ هتل روشن است هنوز
صدای استکان، يخ، الکل و آواز میآيد
آن سوی ديوارها
صدای نوش نوشِ رويای زندگیست
اين سوی ديوارها
وداعِ منجمدِ من است
هم از دنيای دشواری
که هرگز رنگِ عدالت را نديده است.
به من بگو
حشرات کجا میخوابند
که باز فردا صبح
آفتاب را خواهند ديد؟
حقوق بشر، باد، رفراندوم
نفت، چپاول، مرگ
دمکراسی، خواب، خاورميانه
تنهايی، ترس، تروريسم ...
دريغا کلماتِ عليل!
اين همه بیدليل
در دهانِ ياوه چه میگوييد؟
من سردم است
من گرسنهام
من بیپناهم
فاصلهی من
تا گَرمخانهی خوبانِ شما
فقط يک ديوار شيشهيیست،
ای کاش
پاره آجری نزديکِ دستم بود،
هُرمِ نَفَسهايم ياری نمیکنند
دیماه آمده
سرانگشتانِ بیجانم را جويده است
سرما آتش گرفته، دارد گَرمَم میشود
مرگ برايم پتو آورده است
ديگر در گور نخواهم لرزيد.
به محمودآرام ونگرانی های انسانی اش
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/10/12ساعت 10:35  توسط م - افسر
|
مدت زیادی ست که دراین صفحه (وبلاگ) که با شناسه ی من به آگاهی میرسد،چیزی ننوشتم.
علت اصلی آن دراول برمی گرددبه انفعال وتنبلی مضحکی که درذات بشرایرانی است ومن را همچون دیگران درجازده، نه به خود ،ونه به هیچ کس دیگروانمی گذارد،ودر هیاهوی تکرار مکررات گم شده ام.
این راهم میدانم که امرمتعالی نوشتن ودیدن ودوباره نوشتن شایدیگانه راه رهایی وپاسخ به کنشی ست که مارا دروضعیتی اسفناک وهراس انگیز قرار داده ودیگر رخدادی نیست.(متاسفانه)
اماعلت دیگر هم میتواند نامیزانی وبی ساختاری هر آنچه باشدکه هست. از وضعیت اقتصادی وفرهنگی واخلاقی وانسانی و...گرفته تاحال وروز ما.
به صراحت بگویم وضعیت را آنقدرانامیدکننده وخراب اندر خراب می بینم که پرداختن به هر موضوعی ازفرمایشات وزیر محترم فرهنگ گرفته تاگرسنگی وفلاکت و...را،سخیف وبی اثر میبینم.
البته اینها همه بهانه ایست برای آنچه باید بگویم ونمی گویم،به واسطه حقارت بزرگی که به دلایل متعددی گرفتارش شده ام وشده ایم.
دچارشده ایم، دچار اما واگر
این شعر رابخوانید: من اگربرخیزم،تواگربرخیزی.......
چراهیچ کس نمی گوید:من برمی خیزم،توباید برخیزی. یامن برخاسته ام،توبایدبرخیزی و......
حس میکنم واژه ی اگرراه گریزی ست برای فرار ووانداختن وظیفه وانتقال بار مسئولیت به دیگری.
دیگری بزرگی که نمی دانیم کیست. به قول برشت آنکه از دشمن سخن می گوید ،خود دشمن است. بازهم می آیم.
+ نوشته شده در شنبه
1387/09/30ساعت 17:24  توسط م - افسر
|
فارنهايت ۱۳۴
هزار بارِ دوباره باز
اگر دو دستِ بیچشم و رویِ خويش را
در غُسل تيغ وُ
بِسملِ بیقَسَم بشويی
باز آواز آن قناری سربُريده را
از آسمانِ همين پاييزِ پَربسته خواهی شنيد.
نه چشمهای مرا ببند
نه گوشهای خود را بگير!
ما فراموشمان نمیشود
از آن سلسلهْ صد
سلسلهْ سی
سلسلهْ چار
هنوز دو صندلی
در جمع کانون و کنارِ ما خالیست،
هنوز اتوبوسی با شانهی کجش بر کشالهی کوه
حيرانِ همان حادثه از حول و ولای ماست.
ما يادمان نمیرود:
"صدا میآيد امشب از پُشتبَندِ ری"
از سردخانههای جهان
از خوابهای ما
از خرابههای شما.
ما نويسندهايم عالی جناب!
صد سلسلهْ صد
سلسلهْ سی
سلسلهْ چار،
نازلی، محمد، پوينده، پی بُرانِ دار،
پُل میزنيم از ری به شهريار.
(پس تو
هی مُرده به خاواران، به خوابِ ری
سينهْدرانِ دی
شرحه شرحهی من
نایِ بُريدهی نی
کی ...؟)
پس کی خندانِ هر سهشنبه
باز به خانه باز خواهی گشت!؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت 12:9  توسط م - افسر
|